تبليغاتX
يك شاخه گل تقديم به درناي خودم

کدهای خفن جاوا اسکریپت Oneline users :

کدهای خفن جاوا اسکریپت

يك شاخه گل تقديم به درناي خودم

Oneline users :

کدهای خفن جاوا اسکریپت

دل تنگ

منم ، دلتنگ دلتنگم ،

 منم ، یک شعر بیرنگم ،

  منم ، دل رفته از چنگم ،

 منم ، یک دل که از سنگم ،

منم ، آواز طولانی ،

منم ، شبهای بارانی

، منم ، انسانیم فانی ، خداوندا تو میدانی ...


 

نویسنده ی خاطرات عليرضا يا سيامك در سه شنبه 28 فروردین1386 ساعت 21:41 موضوع | لینک ثابت


.................!

گريه هايم بي صداست عشق من بي انتهاست 

 رد پاي اشک هايم را بگير تا بداني خانه عاشق کجاست


 

نویسنده ی خاطرات عليرضا يا سيامك در سه شنبه 28 فروردین1386 ساعت 21:40 موضوع | لینک ثابت


کسی نمیشنو صدام

در غروبی عاشقانه گریه کردم کس مرا یاری نکرد

  ازته دل مرگ را صدا کردم آن هم مرا یاری نکرد


 

نویسنده ی خاطرات عليرضا يا سيامك در سه شنبه 28 فروردین1386 ساعت 21:40 موضوع | لینک ثابت


با تو چه کنم

بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند.

قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است.

 بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند.

تارموي توست اما ريشه ي عمر من است


 

نویسنده ی خاطرات عليرضا يا سيامك در سه شنبه 28 فروردین1386 ساعت 21:39 موضوع | لینک ثابت


آخرین روز وداع گریه کردم بی صدا

 

سه مطلب دارم اي شيرين نگارم‌

به اول پيش پايت جان سپارم

که دوم غصلم دهي با آب ديده

سوم به هر شب بياي بالاي مزارم


 

نویسنده ی خاطرات عليرضا يا سيامك در سه شنبه 28 فروردین1386 ساعت 21:39 موضوع | لینک ثابت


شهر غربت

 حالا که دارم میرم به شهر غریت

حالا که زخم دل من واسه تو شده یه عادت

 میرم و میگذرم از این همه شکایت

تو نداشتی واسه عشق من لیاقت

یادم باشه یادم باشه نشم عاشق تا قیامت

شاید وقتی میای تو نباشه یه لحظه عشق و عادت

بشینی بکشی درد این عشق تا قیامت

منم می شم رهسپار لحظه های درد غربت

شعر من شعر دردو نهایت

نسیبم لحظه های تنهای غربت


 

نویسنده ی خاطرات عليرضا يا سيامك در سه شنبه 28 فروردین1386 ساعت 21:38 موضوع | لینک ثابت


یاد آن شبها

یاد آن شبها که تا صبح سحر

روشنی بخش شبم یاد تو بود

یاد آن شبها که تا خورشید صبح

صحبت از افسون گیسوی تو بود

 

 (print image)

 

یاد آن شبهای مهتابی بخیر

یاد آن شبهای خوب پیش از این

یاد آن گفتارهای تنگ شب

یاد آن دیدارهای آتشین

 

 (print image)

 

یاد باد آری به خوش آن روز ها

یاد با عطر گل و آه نسیم

هیچگاه از خاطرم بیرون نرد

عشق تو این عشق پر شور و عظیم

 

 (print image)

 

رقص رقصان خوب بازی می کند

روی تو چون موی تو در خاطرم

باز یاد خوب آن شبهای پیش

هست در این بی نگاری یاورم

 

 (print image)

 

باشد این یادت ولی گلچهره ام

دیده ام جز بر رخت ناظر نبود

وندرین آتش که در آن سوزی ام

هیچ حتی هیزمی حاضر نبود.

 

 (print image)

 


 

نویسنده ی خاطرات عليرضا يا سيامك در سه شنبه 28 فروردین1386 ساعت 21:36 موضوع | لینک ثابت


..:: می خوام برات بمیرم شاید که باور کنی ::..

نمی خوام از اسمون چیزی برات بیارم

 

عکستو رو قله بزارم

 

نمی خوام از پشت ابر ماهم واست بچینم

 

فقط می خوام تو خواب و رویا تو باشی کنارم

 

می خوام برات بمیرم شاید که باور کنی

 

شاید با برق چشمات مرگو واسم اسونتر کنی

 

من نمی خوام تو فکر کنی که عاشقیم یه حرفه

 

یه کم اگه نباشی اب میشم مثل برفم

 

دلم می خواد بدونی دلم مثل یه دریاس

 

من نمی خوام که فقط روی کاغذ نوشته باشم

 

دیدن روی ماهت تولد دوبارس

 

من نمی خوام بهار شه من عاشق پاییزم

 

پاییز می شه عاشق تر واسه تو اشک می ریزم

 

من نمی خوام عاشقیم مثل بقیه باشه

 

فقط بگم فدات شم فقط بگم عزیزم

 

من نمی خوام تو نامه یه قولی داده باشم

 

که می مونم کنارت حتی پس از همیشه

 

من نمی خوام که قلبی برای من بشکنه

 

من نمی خوام بشکنی من واسه تو شکستم

 

این زندگی غمزده غیر از قفسی نیست

 

تنها نفسی هست ولی هم نفسی نیست

کاشکی یه روز با هم دیگه سوار قایق می شدیم

 

دور از نگاه مردما هر دومون عاشق می شدیم

 

کاش تو هوای عاشقی لیلی و مجنون می شدیم

 

باد که تو دریا می وزید ما هم پریشون می شدیم

 

کاش که یه ماهی قشنگ برای ما فال می گرفت

 

برامون از فرشته ها امانتی بال می گرفت

 

با بال اون فرشته ها تو اسمون پر می زدیم

 

به شهر بی غصه ها به ارومی سر می زدیم

 

شب که می شد امانت فرشته هارو می دادیم

 

چشمامونو می بستیمو به یاد هم می افتادیم

 

بگیم خدای مهربون مارو ز هم جدا نکن

 

هرگز به عشق دیگری مارو مبتلا نکن

 

کاش تو ضریح عشق تو یه روز کبوتر می شدم

 

یه بار نگام می کردی و اون موقع پر پر می شدم

 

کاش گره دستامونواین سرنوشت وا نمی کرد

 

کاش که می شد جدایی رو یه جایی پنهون بکنیم

 

خارای زرد غصه رو از ریشه ویرون بکنیم

 

کاشکی یه روز منو تو را تو دریا تنها بذارن

 

تو قایق ارزوها یه روز ما را جا بزارن

 

این روزا عادت همه رفتنو دل شکستنه

 

درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه

 

 


 

نویسنده ی خاطرات عليرضا يا سيامك در سه شنبه 28 فروردین1386 ساعت 21:33 موضوع | لینک ثابت


..:: اخر مردم ::..

یک عمر تو را به هر کجایی

              بردم

 

هر لحظه گذشت بی تو

 

            نشمردم

 

حالا تو بمان و قصه ات راحت

 

           باش

 

از بس نرسیدم به تو مردم

 

               مردم...

 

 


 

نویسنده ی خاطرات عليرضا يا سيامك در سه شنبه 28 فروردین1386 ساعت 21:31 موضوع | لینک ثابت


..:: تا که رفتی ::..

از وقتی که تو رفتی جز تو هیچ کسو ندیدم پی هر

کسی که رفتم اخرش فقط به تو رسیدم حالا که رفتم و

 گشتم می بینم تکی تو دنیا انگار اسمون نمی خواست

 من و تو را با هم ببینه  رفتنت دست من و تو نبود بلکه

 از خودت گذشتی درسته که توی غربت با یه خورجین پر

 از غم هستی و پی سر پناه می گردی اینو بدون که

همه چیز من تو بودی جنگلم کوهم دشتم راستی

عشقتو خواستم بزارم لای خاطرات دفترم اما یاد تو نمی

گذاشت میومد دوباره توی سرم اینو بدون که پی هیچ

کس نمی گردم چون توئی اول و اخراینو بدون که اسمتو

 وعشقتو رفته تو رگ و تو خون و ریشم حالا عمریه

اسیرم توی دام زرد غربت اما درسته که نیستی اما

هستی همیشه توی قلبم تو که تقصیری نداشتی تلخه

 قانون جدایی من و تو سرش نمی شه می زنه به

ریشه ی جون من که چشمام هنوز هم دنبالت می گرده

 جرم ما چی بود عزیزم ما رو قربونی کردن خودشون رها

 و ازاد ماها رو زندونی کردن دل سنگشون نمی خواست

 عاشق همدیگه باشیم تو رو اونجا منو اینجا ساکن

ویرونی شدیم

این سطر مختصر را گفتم که او بخواند

 

هر چه به او نگفتم می خواهم او بداند

 

او اولش نمی خواست ترکم کند و لیکن

 

فهمید راز من را او رفت تا بماند

 


 

نویسنده ی خاطرات عليرضا يا سيامك در سه شنبه 28 فروردین1386 ساعت 21:30 موضوع | لینک ثابت


..:: چرا نیستی ::..

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم

چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم

نو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی

و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم

تو دریایی ابی و بی پایان

و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم

تو مثل اسمانی مهربان و ابی و شفاف

و من در ارزوی قطره های پاک بارانم

نمی دانم چه باید کرد با این روح اشفته

به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم

 


 

نویسنده ی خاطرات عليرضا يا سيامك در سه شنبه 28 فروردین1386 ساعت 21:28 موضوع | لینک ثابت


..::........!.........::..

تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبو ترها

و من هم یک کبوتر تشنه ی باران درمانم

بمان امشب کنار لحظه های بیقرار من

ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم

تمام ارزوهایم زمانی سبز می گردد

که تو یک شب بازهم بگویی دوستم داری تو می دانی

غروب اخر شعرم پر از ارامش دریاست

و من امشب قسم خوردم ترا هرگز نرنجانم

به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست

قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم

بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد

دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم


 

نویسنده ی خاطرات عليرضا يا سيامك در سه شنبه 28 فروردین1386 ساعت 21:28 موضوع | لینک ثابت


..:: سال نو مبارک ::..

www.taleshoom.blogfa.com


 

نویسنده ی خاطرات عليرضا يا سيامك در سه شنبه 28 فروردین1386 ساعت 21:26 موضوع | لینک ثابت


..:: قسم ::..

قسم به اه نرم و خیس ساحل

 

قسم به ارزوی پاک دریا

 

قسم به ابتدای شعر پرواز

 

قسم به انتهای باغ دنیا

 

تو چون یک واژه ی نیلوفری رنگ

 

میان دفتر دل ماندگاری

 

اگر شهر نگاهت فرصتی داشت

 

به یادم باش در هر روزگاری

 

 

رفتی و بی تو نام نجابت غریب شد

 

دل مرد و سرزمین شکفتن عجیب شد

 

رفتی و بی تو ترجمه ی تلخ زندگی

 

در جای جای شهر وجودم سروده شد

 

رفتی و بی تو دفتر کمرنگ یک غروب

 

در کوچه های ابی چشمم گشوده شد

 

ای معنی طراوت باران عاطفه

 

بی تو غمی غریب به شهر دلم نشست

 

در پاسخ سوال سراسر نیاز من

 

گفتی که چشمهای مرا جا گذاشتی

 

بعد از عبور ساده ی خود مهربان چه زود

 

دل را میان حادثه تنها گذاشتی

 

رفتی و بغض کرد بدون تو شهر چشم

 

بی تو غروب می کند از دیده ام بهار

 

تا ان زمان که بگذری از کوچه ی دلم

 

ما غرق حسرتیم و هیاهو و انتظار

 

شد بهارو دل من اسیر شهر طوفانی انتظارست

 

حرف قلب من این بوده و هست ان زمان که بیایی

 

بهار است ......بهار است.......

 

قوی دل لحظه ها رو شمرده تا تو از شهر غربت بیایی

 

نبض الاله ها را گرفتم تا که شاید بدانم که کجایی

 

سال تمام شدو من و پونه و تو حبس در بندهای جدایی

 

یک جهان حسرت مهربانی عالمی ارزوی رهایی

 

یادگار تو یک عشق پاک ست توی گلدانی از ارزویم

 

خوب شدمانده این یادگاری تا که گه گاه ان را ببویم

 


 

نویسنده ی خاطرات عليرضا يا سيامك در سه شنبه 28 فروردین1386 ساعت 21:25 موضوع | لینک ثابت


..:: بر گرد ::..

اسمان را چه بغض جدایی

یاد یه یار قدیمی

سوز یه ساز شکسته

قطره های باران را که شمرد

او که با تو او که بی تو همه جا یاد تو بود

او که هر جا رسید پر از سودای تو بود

و چه والا وچه شیدا عاشق عشق تو بود

من همانم او که همه جا ورد زبانش این بود

عشق دیوانگی است و من دیوانه وار عاشقم

و تردید های تلخ را به حقیقت می پذیرم و دم نمی زنم

و چه خوش بود که من عشق را با دست نوازشگر غم

لمس کنم

و ندانم ان چیست و فقط لمس کنم

من دلم می ترسد از حکم غرور

و از همه باید ها و از همه بودنها می ترسد

من از عاشق بودن هم نیز می ترسم

من دلم میمیرد من دلم از این فاصله ها می ترسد

همین بود اخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا شاید خطا کردم شاید هم دست سرنوشت منو تو را تو جاده های بی کسی رها کرد و تو بی انکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم چرا تا کجا تا کی برای چه ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارد و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شدو بعد از رفتنت انگار کسی حس نکرد که من بی تو تمام هستی ام را از دست خواهم داد حتی تو هم نفهمیدی اخه چرا بعد از رفتنت هزار بار در لحظه مردم  چرا رفتی


 

نویسنده ی خاطرات عليرضا يا سيامك در سه شنبه 28 فروردین1386 ساعت 21:23 موضوع | لینک ثابت


..:: حسرت با تو بودن ::..

من از ان ابتدای اشنایی

شدم جادوی موج چشم هایت

تو رفتی و گذشتی مثل باران

و من دستی تکان دادم برایت

تو یادت نیست انجا اولش بود

همان جایی که با هم دست دادیم

همان لحظه سپردم هستی ام را

به شهر بی قرار دستهایت

تو رفتی باز هم مثل همیشه

من و یاد تو با هم گریه کردیم

تو ناچاری برای رفتن و من

همیشه تشنه ی شهد صدایت

هوای اسمان دیده ابریست

هوای کوچه غرق رد پایت

اگر می ماندی تنها نبودم

عروس ارزو خوشبخت می شد

و فکرش را بکن چه لذتی داشت

شکفتن روی باغ شانه هایت

کتاب زندگی یه قصه دارد

و تو ان ماجرای بی نظیری

و حالا قصه ی تو غصه ی توست

و شاید غصه ی من ماجرایست

شبی از خود پرسیدم که هستی ام چیست

به جز اشک و نیازو یاد و تقدیر

و حالا با صداقت می نوسیم

همین هایی که من دارم فدایت

دعایت می کنم خوشبخت باشی

ولی بدون من بدبخت باشی

تو هم تنها برای خود دعا کن

برای چندمین بار از تو گفتم

 

که شهر عشق تو پایان ندارد

 

به یادت هست زخمی بر دلم هست

 

که جز لبخند تو درمان ندارد

 

اگر شهر نگاهت فرصتی داشت

 

به یادم باش در هر روزگاری

 


 

نویسنده ی خاطرات عليرضا يا سيامك در سه شنبه 28 فروردین1386 ساعت 21:21 موضوع | لینک ثابت


..:: برای چشمانت ::..

                                          

                                                       

 

هوا ترست به رنگ هوای چشمانم

دوباره گریه کردم برای چشمانم

اگر چه کوچک و تنگ است حجم این دنیا

قبول کن که بریزم اشک به پای چشمانت

بگو چه وقت دلم را ز یاد خواهی برد

اگر چه خوانده ام از جای جای چشمانت

دلم مسافر شهر تنهای شب بوهاست

که مانده در عطش کوچه های چشمانت

چه می شود تو صدایم کنی به لهجه ی موج

به لحن نقره ای و بی صدای چشمانت

تو هیچ وقت پس از صبر من نمی ایی

در انتظارم چه خالیست جای چشمانت

به انتهای جنونم رسیده ام اکنون

به انتهای خود و ابتدای چشمانت

من و غروب وسکوت و شکستن و پاییز

تو و نیامدن و عشوه های چشمانت

خدا کند که بدانی چقدر محتاج ست

نگاه خسته ی من به دعای چشمانت


 

نویسنده ی خاطرات عليرضا يا سيامك در سه شنبه 28 فروردین1386 ساعت 21:19 موضوع | لینک ثابت


شهر غربت

حالا که دارم میرم به شهر غریت

حالا که زخم دل من واسه تو شده یه عادت

 میرم و میگذرم از این همه شکایت

تو نداشتی واسه عشق من لیاقت

یادم باشه یادم باشه نشم عاشق تا قیامت

شاید وقتی میای تو نباشه یه لحظه عشق و عادت

بشینی بکشی درد این عشق تا قیامت

منم می شم رهسپار لحظه های درد غربت

شعر من شعر دردو نهایت

نسیبم لحظه های تنهای غربت


 

نویسنده ی خاطرات عليرضا يا سيامك در سه شنبه 28 فروردین1386 ساعت 21:18 موضوع | لینک ثابت


تغییری نو...

سلام!

اول یه چیز بگم:

لطفاً تا مطلبو نخوندید نظر ندید!

لطفا حتی شده اگه آف لاین بخونید،اول آف لاین بخونید بعد نظر بدید..........!!!!

میخوام یه تغییرایی تو وبلاگم بدم...!!!شاید اگه تونستم اینو جمعش کنم و یه وبلاگ با یه نام دیگه کار جدیدی رو شروع کنم.فعلا این وبلاگو که دارم. این آپ میخوام اختصاص بدم به.... فکر کنم اسمشو بزارن روانشناسی!...اما من میگم حرفهای دل یه دوست که از کتاب اعتماد به نفس در 10 روز نوشته آقای مجتبی حورایی هستش رو خونده و تاثیرشو هم دیده.

اول از همه قبل از اینکه مطلب اصلی رو بذارم،بگم بهترین نکته تلقین است.عدم تلقین به بدیها و تلقین به خوبیها و نکات مثبت،جدای از هر چیز دیگه خودش به تنهایی بهترین زندگی رو برای آدما ساخته است و عکس اون هم ممکنه که بدترین زندگی رو برای آدما ساخته باشه.اما همین عدم تلقین به بدیها و تلقین به خوبیها و نکات مثبت را باید قبول داشته باشید و از ته قلبت بهش رو بیاری.من نه تنها رو خودم بلکه روی خیلیهای دیگه هم آزمایش کردم و دیدم فقط تلقینی تأثیرگذار است که واقعا به اون ایمان داریم.نه تلقینی که روی زبون بگی من بهش ایمان دارم ولی به قلبت رجوع کنی یه چیز دیگه بگه.مرسی.

 

 

 راهکارهای اعتماد به نفس

 

1) به خودتان عشق بورزيد.

 

 جلوی آينه برويد.خود را دوستدارانه نگاه کنيد و از صميم قلب،به خود بگوييد:

تورا دوست دارم چون برتر از فرشته ها هستی.

تورا دوست دارم چون تو برگزيده آفريده های خدا هستی.

تورا دوست دارم چون تو تجلی کائنات هستی.

تورا دوست دارم چون روح خدا در تو جاری است.

تو شايسته ستايشی چون خداوند ستوده تو را آفريده است.

تورا دوست دارم.

 

2) از خود به خوبی ياد کنيد.

 

يک آگهی تبليغاتی بسازيد:

1-امتيازات و قابليتهای خود را بنويسيد. 2-با زبان خود بنويسيد و تعريف کنيد. 3-با صدای بلند در خلوت هر روز بخوانيد.

(تبليغات ميتواند شامل موارد زير باشد:توان و انرژی،سلامتی،روحيه عالی، مطالعات وسيع،هنر خاص،حرفه ويژه،تخصص و کارايی در يک زمينه،قدرت بيان عالی،تأثيرگذاری، کتابهای الهام بخش،والدين خوب، سرپناه، هدفهايی که داريد،فرصتی که داريد،نظم و برنامه ريزی که در زندگی داريد،فرصتهايی که از آنها به خوبی استفاده کرديد،کارهای مثبتی که در گذشته انجام داده ايد، سرسختی و پشتکاری که داريد،پاکيزگی و آراستگی،ذهن خلاق،سرمايه مالی که داريد«هر چند بسيار کم باشد،و… و… و…)

 

3)  خود را تشويق وستايش کنيد.

 

اگر يک ساعت،خوب درس خوانده ايد،اگر سخن نيکو و سنجيده ای گفته ايد،اگر در مشکلی صبور بوده ايد،اگر اتاقتان را مرتب کرده ايد،اگر به دوست خود نامه ای نوشته ايد و احوال او را جويا شده ايد؛و اگر هر کار خوب و مثبت ديگری انجام داده ايد؛يادتان نرود که خود را تشويق کنيد.الان شما داريد يک کار مثبت ميکنيد.داريد مطالبی برای تقويت اعتماد به نفس خود ميخوانيد،يعنی تصميم گرفته ايد که يک دگرگونی مثبت در خود به وجود آوريد.همين الان شما شايسته تشويق هستيد.پس چرا معطليد؟به خود آفرين بگوييد.برای خود کف بزنيد.يا آنکه به خود قول بدهيد که به خاطر اين کار مثبت،بعداً خود را به خوردن بستنی،پياده روی،سينما،گردش در پارک و...دعوت ميکنيد و در اولين فرصت به قول خود عمل کنيد.«هيچ کدام از کارهای درست خود را بی پاداش نگذاريد. حتی،به صورت تحسينی ذهنی با لبخندی ظاهری هم که شده ،خود را تشويق کنيد.»

 

4) با جسم خود خوب رفتار کنيد.

 

کارهايی که به جسم شما آسيب ميرساند را انجام ندهيد.مثل:سيگار کشيدن،پرخوری،کسالت وخمودی و...

 

 

5) سلامت باشيد.

 

در مورد مشکل روحی اگر موضوعی شما را ناراحت ميکند،هر لحظه که در ناراحتی به سر ميبريد و افسوس و غصه ميخوريد و در وضعيت خودشکنی ميباشيد؛از خود سؤال کنيد:اين موضوع مهمتر است يا سلامتی جسم و روح من.

به جای آنکه مدام به مشکلات خود فکر کنيد؛يک لحظه به مشکل فکر کنيد و بقيه وقت خود را صرف حل آن مشکل نماييد.

در هر شرايطی،به سلامتی و تندرستی خود،بيش از هر چيز،توجه کنيد.

 

6) بيماری يعنی: نياز به جلب توجه ديگران.

 

کسی که اعتماد به نفس ندارد؛يا به خاطر بی توجهی به خود،واقعاً بيمار ميشود تا توجه و محبت ديگران را برانگيزد و يا اينکه خود را به بيماری ميزند تا به مقصود خود برسد.

قبل از بيماری،از خودتان مراقبت کنيد.به خودتان عشق بورزيد و به خود و نيازهای خود،عميقاً احترام بگذاريد و توجه کنيد.

حتی در لحظات بيماری هم،خودتان از خودتان دلجويی کنيد و برای خود خير و سلامتی،دعا کنيد.

 

7) فداکاری بيش از حد = عدم توجه به خود.

 

از خود مراقبت کنيد که بيش از اندازه،از ديگران حمايت نکنيد.

فداکاری را در حد اعتدال و به مفهوم درست آن،انجام دهيد.يادتان باشد؛چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است.

 

8) اعتماد به نفس خودپرستی نيست.

 

گرايش اعتماد به نفس،اين است:خدايا با فروتنی و تواضع به قدرت و توانايی تو يقيين دارم و باور دارم که تو ياورم هستی،همواره پيروز و موفقم.

خودپرستان،هيچگونه فروتنی و تواضع در برابر خدا ندارند و اصلاً به خدايی بودن تواناييهای خود اعتقادی ندارند.

شما بايد همواره متوجه باشيد که اعتماد به نفس داشته باشيد و خودپرست نباشيد.

برای خود و ديگران،تؤاماًارزش قائل شويد.هم وقتی را برای رسيدن به خود و نيازهای خود در نظر بگيريد و هم وقتی را به ديگران اختصاص دهيد و در هر زمان با عشق،به خود و ديگران،خدمت کنيد.

 

9) به خود برسيد.

 

به خود برسيد.

هر چند وقت يکبار به يک آرايشگاه خوب برويد.

کفشهايتان را برق بيندازيد.

لباسهايتان هميشه تميز و اتو کرده باشد نه لزوماً گران قيمت.

از عطر استفاده کنيد.

تا ميتوانيد سر و وضع بهتری داشته باشيد.

زير باران،بدون چتر راه نرويد.نگوييد از اين کار لذت ميبرم.

واقعيت اين است که هنگام چتر به دست نگرفتن،فکر ميکنيد جدا از مردميد و يا لوسيد!يعنی رفتار خودشکنانه خود را اينطور توجيه ميکنيد.

به خاطر داشته باشيد:ظاهر شما با شما و ديگران حرف ميزند.

 

10)           احساس شايستگی کنيد.

 

وقتی در حال استفاده از موهبتی هستيد،به خود يادآوری کنيد که:

من شايستگی اين و بيشتر از اين را دارم.

تقديم به.................

 

ادامه دارد......

حالا برام نظر بذاريد و بگيد فکر ميکنيد اين حرفا مزخرف است يا ميتونه کارساز باشه و يا هر چيز ديگه؟


 

نویسنده ی خاطرات عليرضا يا سيامك در پنجشنبه 23 فروردین1386 ساعت 16:12 موضوع | لینک ثابت


عشق...........

به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم . . . . . . . باورم نمي شد . . . . فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . ! سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم

يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودم است عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني کردم وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است

 

آغوش رويا بودم كه حرير نگاهت طلوعي ديگر در شب هاي تنهايي ام زد ، حريم عشق تو سپيده عشق من شد و در حريم نگاهم حس غريبي جوانه زد و قصر يخي من را از روزهاي خاكستري پاك كرد . اينك ردپاي عشق تو باعث پيمان قلبهاي ما شد


 

نویسنده ی خاطرات عليرضا يا سيامك در پنجشنبه 23 فروردین1386 ساعت 16:7 موضوع | لینک ثابت


شما مثل اینا با هم قهر نکنین

عشق مثل هوايي است که استشمام مي کنيم آن را نمي بينيم اما هميشه احساس و مصرفش مي کنيم و بدون ان خواهيم مرد

با اولين نگاه هم مرا عاشق خود كردي ، خودي كه هم تويي و هم خويشتن خودم . شب هنگام وقتي ستاره ها همه خوابيده اند، وقتي كه ديگر ماه هم به من لبخند نمي زند ، وقتي ياس هاي سپيد در آغوش يكديگر آرميده اند ، من تنها كنار پنجره مي نشينم و همه ي اميدم به فردايي است كه در به انتظارنشستن تو خلاصه مي شود

يك سنگ كافيست براي شكستن يك شيشه، يك جمله كافيست براي شكستن يك قلب، يك ثانيه كافيست براي عاشق شدن، يك دوست مثل تو كافيست براي تمام زندگي


 

نویسنده ی خاطرات عليرضا يا سيامك در پنجشنبه 23 فروردین1386 ساعت 16:6 موضوع | لینک ثابت


عشق بهتراست یا مردن!!!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ای کاش زندگیم هم اینقدر ساده بود تو که می دونستی من آبی رو دوست دارم به خاکستری تبدیلیش کردی تونستی به آبی من غلبه کنی. حالا خودتم خاکستری تر شدی

آدمها خیلی زود دلیل زندگی خودشونو یاد می گیرند. شاید به خاطر همین باشه که خیلی زود هم از اون دست میکشند.

چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟ چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟ اما افسوس ... هيچ كس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره . اري با تو هستم .. با تويي كه از كنارم گذشتي... و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است...!


 

نویسنده ی خاطرات عليرضا يا سيامك در پنجشنبه 23 فروردین1386 ساعت 16:5 موضوع | لینک ثابت


در اغوشم کش.

تو که زیبا تر از گل های یاسی.برای دیدنم در التماسی .چه غم باشد مرا از نگاهت که دارنم با دل من در تماسی.

اگر ۱۰۰نفر دوست داشته باشن اولیش منم.اگه یک نفر دوستت داشته باشه اونم منم.اگه یه روزی فهمیدی کسی دوستت نداشت بدون من مردم.

دستتو مشت کن حالا محکم بزن تو چشمم تا کور شم و دوریت و نبینم.

بابام میگه عاشقی یه شب .پشیمونیش هزار شب.حالا هزار چشب پشیمونم که چرا یک شب عاشق نشدم.

فرقی نمیکنه گودال ابی کوچک باشی یا دریای بیکران.زلال که باشی اسمان در توشت.

www.eshghvakhatereha.blogfa.com


 

نویسنده ی خاطرات عليرضا يا سيامك در پنجشنبه 23 فروردین1386 ساعت 16:4 موضوع | لینک ثابت


اینم برای عشق خودم.تقدیم با عشق

 

ای که دور از من و در قلب منی با خبر باش که دنیای منی شادی ات شادی من .غصه ات غصه من.قلب من خانه تو خانه تو قلب من..

 

3-2=1قلبی که همیشه برات میتپه.1+1=2چشم که منتظره.3+4=7روز هفته دلم برات تنگه 7+5=12ماه سال تو رو از خدا میخوام........

 

من سه تا دوست دارم!!ماه و خورشید و تو..!خورشید برای روز ها .ماه ها برای شبها .اما تو برای همیشه

 

میدونی چرا همه ستاره ها ور تو جمع میشن ؟چون دنیا فقط یک ماه داره اونم تویی عزیزم..

 

به تو میگم دوست دارم. به تویی که قلبت به وسعت دریایی است که قایق کوچک دل من در ان غرق شده.

 

 

غم مال من شادی مال تو. بدی مال من خوبی مال تو.گریه مال من خنده مال تو. ناراحتی مال من راحتی مال تو. بیماری مال من سلامتی مال تو. اصلا چیز های خوب دنیا مال تو ولی تو مال من باش...

 

میدونی چرا بین انگشتان فاصله هست چون یه روز انگشتای تو میاد و پرشون میکنه.....

 

میدونی علت خسوف و کسوف چیه؟ماه خورشید برای دیدن تو دعوا میکنن..

 

اسمان را ستاره زیبا میکند .باغچه را گل زیبا میکند اشک چشم را زیبا میکند.ولی با تو همه چیز زیباست..

 

تو بخوای پروانه میشم به دور عشقت میسوزم اب میشم. هر چی بگی همون میشم . حتی اگر تو بخوای ابر میشم میبارم و محو میشم واسه تو دریا میشم به عشق تو خشک میشم به خدا اگه یه لحظه فرصتم بدی تا بمیرم ماه میشم و ز تشنگی مرگ میشم تو بگی کور میشم لال میشم دیگه هیچی نمیگم فقط تا اخرش من و دوست داشته باش....


 

نویسنده ی خاطرات عليرضا يا سيامك در پنجشنبه 23 فروردین1386 ساعت 16:4 موضوع | لینک ثابت


 

چند تا دوسم داری؟

همیشه وقتی ازت میپرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم...ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم یکی!!میدونی چرا؟

 چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم ...دقت کردی قشنگترین و عزیزترین چیزای دنیا همیشه یکین؟

ماه یکیه...خورشید یکیه...زمین یکیه...مادر یکیه...پدر یکیه.....تو هم یکی هستی...وسعت عشق من به تو هم یکیه...پس اینو بدون از الان و  تا همیشه :یکی دوست دارم.

 

یه روز عشق و دیونگی و محبت و فضولی داشتن قایم موشک بازی می کردن .

 تا نوبت به دیونگی رسید "" دیونگی همه رو پیدا کرد اما هر چه گشت اثری از عشق نبود !!! فضول متوجه شد که عشق پشت بوته گل سرخ قایم شده و دیونگی رو خبر کرد و دیونگی یه خار بزرگ برداشت و در بوته گل سرخ فرو کرد !! صدای فریاد عشق بلند شد !! وقتی همه به سراغش رفتند دیدند چشمانش کور شده است !!!!! دیونگی که خودشو مقصر می دونست تصمیم گرفت همیشه عشق را همراهی کند .

 از اون روز به بعد وقتی که عشق سراغ کسی میره چون کوره بدیهای معشوقشو نمی بینه و دیونگی هم همیشه در کنارشه

 

چهار شمع به آرامی در حال سوختن بودند، محیط آنچنان آرام و بی صدا بود که می شد به صحبتهایشان گوش داد .

 اولی گفت : من" صلح" هستم ، کسی نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگاه دارد من مطمئنم که خاموش می شوم .

 لحظه ای نگذشت که شعله اش کاهش یافت و خاموش گشت

دومی گفت: من" ایمان" هستم وجود من ضروری نیست ، پس چندان مهم نیست که من روشن باقی بمانم ،سخنش به پایان رسید .

 نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد

شمع سوم با ناراحتی گفت: من "عشق" هستم من توان روشن ماندن را ندارم ، مردم مرا به کناری نهاده اند و از اهمیت آن بی خبرند ، آ نها حتی فراموش می کنند که به کسی که به ایشان از همه نزدیک تر است عشق بورزند.

 زمانی طول نکشید که او نیز خاموش شد.

ناگهان کودکی وارد شد و با دیدن سه شمع خاموش گفت : چرا شما خاموش هستید ؟

 شما باید همه روشن باشید و سپس به آرامی شروع به گریستن کرد .

 در این لحظه شمع چهارم گفت :نترس تا زمانی که من هنوز می درخشم میتوانیم شمع های دیگر را بیفروزیم .

 من" امید" هستم .

 بدین ترتیب همه ما دوباره می توانیم روشن باقی بمانیم .

 امید، ایمان، صلح، عشق

کودک با چشم های درخشان شمع امید را برداشت و با آن شمع های دیگر را روشن کرد.

 نور امید نباید هیچ

گاه از زندگیتان بیرون رود.

 

از کسی پرسیدم : همین که من عشقم واقعی باشه کافیه ؟

 بهم گفت : دوست داری عاشق کسی بشی که عاشقت نیست ؟

 گفتم : نه .

گفت : دوست داری کسی رو تو قلبت جا بدی که تو واسش مهم نیستی ؟

 گفتم : نه

گفت : دوست داری واسه کسی بمیری که جون تو واسش مهم نیست ؟

 گفتم : نه .

گفت : حاضری غرورتو به خاطر کسی بشکنی که ... توی اغوش کسی باشه که .... از لب کسی بوسه بگیری که .... عشقتو باور نداره ؟

 گفتم : نه .

گفت : پس عشق تو هر چقدر هم واقعی باشه چون یک طرفه هست بازم کافی نیست

 

ابتدای عاشقی گاه انسان باید در سختی باشه تا به دیگری دست یاری دهد.

 گاه انسان باید با بخت بد روبرو شود تا هدفش را بهتر بشناسد.

گاه به طوفان نیاز است تا او قدر ارامش را بداند .

گاه باید به او اسیب برسد تا با احساس تر شود..

 

غم مال من شادی مال تو.

 بدی مال من خوبی مال تو.

گریه مال من خنده مال تو.

 ناراحتی مال من راحتی مال تو.

 بیماری مال من سلامتی مال تو.

 اصلا چیز های خوب دنیا مال تو ولی تو مال من باش...

 

امشب ارزوهاتونو روی بال فرشته ها بذارین و تا رسیدنشون به اسمون دعا کنید صدای اجابت که به دلتون رسید ما رو فراموش نکنید....

 

توی تاریکی شبهام، تویی تنها تک ستاره بیا باز با هم بمونیم با یه چشمک دوباره

                              بیا تو چشمام نگاه کن، میخوام از چشات بخونم دنیای قلبت قشنگه بزار تو دنیاش بمونم

نمنمک بارون میباره ،تورو یادمن میاره، ساده مگیم تا بدونی دنیا مثل تو نداره

                             قلب  تو پاک وزلاله مثل قطره های بارون  دلنشین تر از بهاری حتی تو فصل زمستون

یادته وقتی که بودی همیشه  من با تو بودم، حالانیستی من به یادت این ترانه رو سرودم

                              خیلی دلتنگ نگاتم چرا از من میگریزی با همه نازو عداهات واسه من خیلی عزیزی

زیر بارونا همیشه تورو تو یادم میارم حالا که نیستی کنارم هر شب تا سحر بیدارم

                            دل تو پاک وزلاله مثل قطره های بارون دلنشین تر از بهاری تو روزای زمستون      

تو چشام اشکی نمونده، رو لبام حرفی ندارم، وقتی نیستی تک و تنها سر روی زانوم میزارم

                           هنوزم نم نم بارون اونو یادمن میاره، ای خدا بر نمیگرده کاری کن بارون  بباره            نرو  نزار تنها بشم اگه بری دلم میگیره نزار نزار که عاشقت                                                                                                                                                                                   

                            تو غربت  تو اوج تنهایی سر رو زانو بزاره و گریش بگیره

اخه چیجوری دلت میاد و قتی دلمو میکشنی اشکام و  میبینی باز تنهام بزاری

                            یه گوشه میشنم وقتی که نیستی کارم شده شب و روز گریه و زاری

نه نشونی از تو ندارم، که ببینمت دوباره هنوز نم نم بارون تورو یادمن میاره

 

مرگ را پروای ان نیست

      که به انگیزه یی اندیشید

                                     اینو یکی گفت

                                     که سر پیچ خیابون وایساده بود

زندگی را فرصتی انقدر نیست

    که در ایینه به قدمت خویش بنگرد

    یا از لبخنده و اشک یکی را سنجیده گزین کند.

                                    اینو یکی